ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

74

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

از اين رو كيخسرو برگشت و هر پسرى نيز به حكومت همان شهرى كه در دست داشت باقى ماند . قطب الدين ، فرمانرواى اقصرا و سيواس بود و هر گاه كه مىخواست از يكى از اين دو شهر به شهر ديگر برود ، راه خود را به قيساريه مىانداخت كه در دست برادرش ، نور الدين محمود بود . از اين راه هم نمىرفت مگر براى اين كه مىخواست ظاهرا وانمود كند كه برادر خود را دوست دارد و به دو مهر مىورزد . ولى باطنا در انديشه نيرنگ بود . هر بار نيز محمود به پيشباز مىرفت و از او ديدار مىكرد . يك بار قطب الدين ، به روش هميشگى خود ، در بيرون شهر فرود آمد و اردو زد . محمود ، بى اين كه به دو بدگمان شود و راه احتياط در پيش گيرد ، به حضورش رسيد . قطب الدين ناگهان او را غافلگير كرد و كشت و سرش را پيش يارانش انداخت . آنگاه خواست شهر را بگيرد . ولى ياران برادرش ايستادگى كردند و از تسليم شهر خوددارى ورزيدند . اما بعد بنا بر قرارى كه ميانشان گذاشته شد ، شهر را تسليم كردند . در خدمت نور الدين محمود ، سردارى بزرگ بود كه او را از نيرنگ برادرش ، قطب الدين ، بر حذر مىداشت و مىترساند . ولى نور الدين به سخنانش گوش نمىداد . اين سردار ، مردى بخشنده و نيكخواه بود و در دستگاه